دوشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۵

شب ...

شب بی تو یـک تکـّه کاغذ سیاه است که بـاید آن را مـُچاله کـرد و دور انداخت.
شب بی تو تراکم لحظه های سنگین و مغشوش بر گرده زمین است. شب بی تویك حرفِ بیهوده در دفتر زمان است.
شب بی تو یک اندوه تب دار و تاریک است ، یک خاطره غم انگیز و متروک.
شب بی تو یک قصه ی ملال آور و تکراریست که حتی اگر شهرزاد هم آن را باز گوید، به دل نمی نشیند.
شب بی تو یک غریبه سیاه پوش است که در هیچ خانه ای راه ندارد و همه پنجره ها به روی او بسته است.
 شب بی تو یک کابوس وحشتناک وتلخ است که از پلکها می گذرد و خواب شیرین را می آشوبد.
شب بی تو حسرتِ طولانی یک مسافر است که از کاروان جامانده است .
اما ...
اما شب با تو یک کاغذ نانوشته و سپید است که ستارگان مشق هایشان را بر آن می نویسند.
شب باتو یک تالار مواج است که از درّه های بادام و بلوط می گذرد و به دروازه ی صـبح مـی رسد.
 شب بـاتو یک شـعر نـجیب و عـاشقانه اسـت .
شب باتو یک باغ معلق در آسـمان است که پـیچک های عـشق از همه سـوی آن سر برآورده اند .
شب باتو یک نـگاه پـُر رمزوراز است که از مـهتاب سـرچشمه می گیرد و در کوچه های افسانه ای دیدار جاری می شود
شب باتو یك خوشبختی ِ دامنه دار است که مرا از کناره سخت زندگی جدا می کند و به نی زارهای روشن و مترنـّم باران می برد ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از علاقه شما به این مطلب سپاسگزارم